تبليغاتX
گره گم
امروز 

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386

این همه آدم ؟؟!!

کاش می دونستم این همه فکر مزخزف از کجا میان تو ذهن من, ولی نمی دونم, نمی دونم چی از جونم می خوان که عین خوره به جونم میوفتن و دست از سرم بر نمی دارن. این همه آدم که هیچ کدوم زبون همدیگر رو نمی فهمن و هر کدوم ساز خودشونو می زنن, هر کدوم تو یه فکرن و تک تکشون کلی عقاید و افکار عجیب و غریب برای خودشون دارن دیوونه کننده است.

 

 

بعضیاشون افسرده و غمگین و بعضی ها هم شاد و پر انرژی هستند و از فرصتای زندگیشون درست استفاده می کنن.

 

 بعضیا هر روز صبح تصمیم می گیرن آدم شن ولی نمیشه و بعضی هی هم تصمیم برای اصلاح شدنشون رو به شنبه موکول می کنن و بعضی ها هم که خیلی خودشونو تحویل می گیرن و فکر می کنن البته فقط فکر می کنن که خیلی آدمن ولی در اکثر موارد درجه آدمیتشون از اون دو گروه قبلی خیلی پایین تره و بعضی ها هم که دیگه کلا از خودشون قطع امید کردن و یه گوشه نشستن و انتظار عزراییل رو می کشن.(امید وارم هیچ کدومتون هیچ وقت جزء این گروه نباشید)

 

به بعضی ها کمک می کنی و در حقت نامردی می کنن, بعضی ها رو تحویل نمی گیری و برات میمیرن و برای بعضی ها میمیری و اونا بهت می خندن و بعضی ها هم هیچ وقت نمی فهمن چقدر دوسشون داری!!!   

 

بعضی ها دارن میمیرن و به هزار در می زنن تا دو روز دیگه هم زنده بمونن و بعضی ها هم شب و روز از خدا مرگشون رو میخوان و 120 سال عمر می کنن.

 

بعضیا فرصت دارن و ازش استفاده نمی کنن و بعضیا هم با کلی سر و کله زدن از خدا یه فرصت می گیرن و وقتی دو روز میگذره یادشون میره ازش استفاده کنن.

و یه دیوونه ای هم مثل من میشینه فکر میکنه که اینا چرا اینجوری رفتار میکنن و خدا می دونه آخر و عاقبتش چی میشه.آخه بگو این چیزا به تو چه ربطی داره بچه جون؟!

 

خدایا این همه مثلا آدم رو چه طوری تحمل میکنی؟!!!

نوشته شده توسط بهرام و سارا در 9:35 AM
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم خرداد 1386

یار بی ادعا ...

بنام معبود عاشقان::.

   خدایا...

     تو مسئولی خداوندا مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی..

    کدامین دست جز دست تو غم ریزد به کام من

          چرا شد قرعهء محنت بنام من

               که حتی نیمه شبها اشک غم ریزم بپای تو

                                      به امید صفای تو ... به امید دوای تو ...

خدایا   عاصی و خسته به درگاه تو روو کردم

                   نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم

           دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی

           بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم

                                     دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی

                                     بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم

      خدایا  گر تو درد عاشقی را میکشیدی

                    تو هم زهر جدایی رو به تلخی میچشیدی

                     اگر چون من به مرگ آرزوها میرسیدی

       پشیمون میشدی از اینکه عشق رو آفریدی 

                                    پشیمون میشدی از اینکه عشق رو آفریدی 

      بگو هرگز سفر کردی سفر با چشم تر کردی

      کسی را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردی

                  ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی

                  گل امید تو پرپر به خاک رهگذر کردی

     خدایا  گر تو درد عاشقی را میکشیدی

                 تو هم زهر جدایی رو به تلخی میچشیدی

                 اگر چون من به مرگ آرزوها میرسیدی  

         پشیمون میشدی از اینکه عشق رو آفریدی

                               پشیمون میشدی از اینکه عشق رو آفریدی

 

نوشته شده توسط بهرام و سارا در 6:12 PM
• لینک ثابت   • 

شنبه پنجم خرداد 1386

تولدی دوباره

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .



فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

"
با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

نوشته شده توسط بهرام و سارا در 1:56 PM
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم مرداد 1385

هفته سی و پنجم

« به نام آنکه نامش دل فروزد ز عشقش تار و پود جان بسوزد »

« شنیدم که شمشیر یکی را دوتا می کند بنازم به شمشیرعشق که دوتا را یکی می کند »

 

 

حرف خودمونی

بازگشت و ...

اول ياد حضرت دوست

دوم سلام

سوم كلام

سلام به همه دوستان خوب و یاران همیشگی این وبلاگ من دوباره اومدم تا بازم براتون بنویسم سعی کردم با دستی پر تر بیام و بازم این بار نه برای یک پست بلکه برای دو پست از شما کمک می خوام خواهش می کنم مثل قبل نباشید و برام از حرفتان با خدا و امام زمان بنویسید و برام بفرستید تا به اسم خودتون بنویسم کمک کنید و تنهام نزارید منتظر نامه های کرم شما هستم امیدوارم که از این هفته نامه مثل قبل راضی باشید و این وقفه کوتاه منو هم بخشیده باشید و از اونایی هم که تو این مدت منو تنها نذاشتن و به من سر زدن ممنونم و امیدوارم که بتونم جبران کنم .

و من دوباره می نویسم ...

نويسنده : بهرام

 

دست نوشته های من

فلسفه گناه و دوست داشتن

دوست داشتن خیلی شبیه احتیاج داشتن استيک جور احتياج داشتن مفرط و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم دوستش دارم ... و خودش هم باور کرده که  خیلی دوستش دارم ! نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته  ! يکبار ...  نیمه شب ... از او پرسيدم :

-  چرا منو دوست داری ؟ و حس کردم بعد از اين سئوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی افتاد  و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی ، بوسه های عاشقانه در تاریکی ، شنیدن نفسهای هوسناک ، و لذت بردن از یک گناه .  همیشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند  و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست يا آدم ها خيلی احمق شده اند و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم من همه چيز را نمی دانم و هيچ چيز را نمی فهمم و اين عميقا تاسف بار است .خیلی بد است گاهی آدم دلش میخواهد از خودش فرار کند از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و از دیگران هم همینطور  مدتی می گذرد اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند اما دوباره عصيان می کند و خودش می شود همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود همانی می شود که نمی خواست باشد دل می کند و همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت چیزی که گمشده همیشگی اوست .

به تنهائی میگریزد و باز خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند  باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد باز در خم کوچه ای ؛ کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده  ((‌دوستت دارم ))‌ را تکرار می کنند و شاید در لحظه ای کوتاه  آدم بدون اينکه خودش بفهمد در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت است رها شود آری ...  اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ، آدم ها از دور دوست داشتنی ترند...

نویسنده :سارا

الهی نامه !

عشق حادثه ی ناگهانی ست که تمام عمر سایه به سایه روزگارت را تعقیب می کند و ناگاه در لحظه ای بر سرت آوار می شود عشق سختی ست اما سختتر از آن این است که خدای عشق خالق هر چه زیبایی تو را در روشنایی خیره کننده ی نگاهی عجیب گرفتار کند و رها خدا رهایت کند به امان تپش های روز و شب دلت .... سخت است بر سر دو راهی بلاتکلیف آواره ای باشی و هیچ ندایی از پروردگار گوشهای عاجزت را به خود نخواند .

در من کسی پشت استخاره های دلواپسی نیت می کند و نماز حاجتش بر سجاده های همیشه جاری بغض می شود .

در من کسی شانه های یک طاقت بلند را کم می آورد تا پس لرزه هایش را به آن تکیه کند.

خدایا !دست مرا بگیر دل جوانم این همه دلتنگی را صبور نمی ماند

خداوندا!عشق تجربه ی بی بازگشتی ست در این طاقت فرسای خانه براندازتو پناهم باش.

 با من حرف بزن که بدانم با این مخلوق تو با این حادثه ی نمناک با این عشق چگونه روزگار بگذرانم ...اگر بد بود تو نمی آفریدی اش

نويسنده : بهرام

الا بذکرالله تطمئین القلوب «آمین»

 

روز میلاد

«الحمدا... الذی جعلنا من المستکین بولایه امیرالمومنین (ع) و الائمه علیهم السلام و اللعن علی اعدائه و اعدائهم الی یوم القیامه »

چون علی (ع) متولد گردید ، چشم به روی هیچ کس باز نکرد تا آن هنگام که قنداق وی را به دست رسول خدا (ص) دادند . پس چشمان خویش را برای اولین بار بر روی مبارک نبی اکرم (ص) گشود و بعد از لبخند و عرض سلام و ادب به یگانگی خدا و رسولش شهادت داد و سپس فرمود : « یا رسول ا... (ص) ! آیا بخوانم صحف آدم (ع)، زبور داود(ع) ، تورات موسی(ع) ، انجیل عیسی (ع) را ؟ آیا بخوانم قران را با آنکه بر شما نازل نشده است ؟ » رسول خدا (ص) فرمود: « بخوان علی (ع) جان  ! » .

پس علی (ع) مشغول به خواندن آیاتی از کتابهای آسمانی گردید ، به گونه ای که رسول خدا (ص) خطاب فرمود : « به خدایی که جانم در دست اوست ، آن چنان فصیح خواندی که اگر شیث (ع) ، داود(ع) ، موسی(ع) و عیسی (ع) حاضر بودند ، هر آئینه اقرار می کردند که در حفظ و قرائت این کتب از آنها بهتر بودی . و آن هنگام خضرت علی (ع) مشغول به خواندن آیات قرآن شد ، چنین آغاز کرد: «بم الله الرحمن الرحیم: قد افلح المومنون، الذین هم فی صلاتهم خاشعون و الذین هم عن الغو معرضون...»

پیامبر اکرم(ص) فرمود: «یا علی(ع) ! رستگاری مومنان به وسیله تو خواهد بود و تو امیر آنان هستی ».

این همان علی بن ابی طالب (ع) است که جدال و تصادم افکار و عقول در باره اش تا حدی است که عده ای او را خدا می خوانند و عده ای او را کافر و مرتد می خوانند ! اوست که در یک جمله درباره اش باید گفت : « شناخت فضائل مولا علی (ع) و درک حقیقت او ، هرگز در حوصله ارقام شمارش نمی گنجد .»

خجسته میلاد  با سعادت مولود کعبه ، آفتاب آسمان لافتی ، مولی الموحدین ، حضرت علی بن ابی طالب (ع) به حضورش ثلاله پاکش ، حضرت ولی عصر ( عج ) تبریک و تهنیت عرض می نمایم .

 

«او» ... گفت؟!

بهرام بازگشت و گفت  ؟!

در كوچه های شهر دلم ، نسيم عطر دل انگيزت پيچيده است و بهار بهار شكوفه از در و ديوار می بارد . آسمانش از موج موج

نگاهت ، آبی آبی است و خورشيد ، خورشيد نورعشق بر شهر می پاشد.در هر كوی و برزنش درخت درخت مهر تو روييده . و جويبار جويباراميد بر پايشان جاری است ؛ اميد آمدن تو ... ای حجت خدا ! شهر دلم آباد است از ياد تو و سرمست از نام تو، اما چه سود ! كه ناكام است در فراق تو ... ای تك سوار غريب ، ای فارِسَ الحجاز !

غروب آدينه چه دل گير می شود آنگاه كه ياد غيبت ، غم وغربت در دلها می پراكند و آه دل خستگان ، فضا را آكنده می كند مولای من !

 تو آنی كه كوههای سربر سينه ی سپهر ساييده ، بر خاك پايت بوسه می زنند  . تو آنی كه رودها به عشق تو در جوش و خروشند . تو آنی كه بلبلان به هوای تو نغمه می سرايند . ای عزيز! دلهای منتظران ، از هجر رويت صد چاك است ، تو بيا ای مرهم زخمهای دل خستگان ، يا مهدی ! تو بيا و سرفرازمان كن ، تو بيا تا ديگرهيچ شاعری نخواند :

بيگانگی نگر كه من و يارچون دو چشم

همسايه ايم و خانه ی هم را نديده ايم .

نکته مهم : از کلیه دوستانی که مایل به نوشتن درد دل خود با امام عصر خود هستند دعوت به همکاری می کنم و از اونا می خوام تا هر چه زودتر نامه خود را برای امام زمان (عج ) برای من به ایمیل شخصی من بفرستند تا با نام خودشان در پست « او گفت » درج نماییم.

منتظر گفته های سبزتان با امام عصرتان هستم .

موفق باشید !

 

حافظ نامه

سوز و گداز

المنته ا... كه در ميكده باز است

وين سوخته را بر در آن روي نياز است

خمها همه در جوش و خروشند ز مستي

و آن كه در آنجاست حقيقت نه مجاز است

 

متون نامه

عشق نمي پرسه

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . 

عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .

عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .

عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني .

عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم.

نويسنده : بهرام

 

پدر شدن سبب افزايش توانايي‌هاي مغز مردان مي‌شود

تحقيقات جديد نشان مي‌دهد پدر شدن سبب افزايش توانايي هاي مغز ميمونها شده و همين  وضعيت احتمالا در انسانها  نيز صدق مي كند.به گزارش سايت  اينترنتي، مطالعات قبلي دانشمندان نشان داده‌است  ميمون‌ها و انسان‌ها درهنگام   "نيوساينتيست.

پدر شدن  با تغييرات  هورموني  قابل  توجهي  مواجه مي‌شوند.  و هم‌اكنون  محققان

دانشگاه "پرينستون" در مطالعه‌اي جديد نشان داده‌اند برخي بخشهاي مشخص از مغزحاوي گيرنده‌هاي ويژه همين هورمونها (واسوپرسين) بوده و پس از پدر شدن، تغييرات

قابل توجهي در همين بخشهاي مغز رخ مي‌دهد .

نتايج اين تحقيقات نشان داد كه ساختار بخشهاي جلويي مغز كه مسئوليت برنامه‌ريزي و

و حافظه را بر عهده دارد در ميمونهاي نري كه به  تازگي پدر شده  بودند، رشد مي‌كند  .

پدر شدن  سبب مي‌شود  در اين  ناحيه از مغز، سلولهاي اعصاب رشد كرده و تعداد

ارتباطاتشان  افزايش يابد و به علاوه تعداد گيرنده‌هاي هورمون "واسوپرسين در اين "

ناحيه از مغز افزايش يابد كه  اين روند با افزايش  سن فرزند در پدر كند شده  و پس از

 رسيدن فرزند به سن استقلال، به وضعيت عادي پيش از پدر شدن بازمي‌گردد .

به گفته "يوجنيا كوزوروويتيسكي" محقق دانشگاه "پريسنتون" كه در اين مطالعه حضور

داشته، پدر شدن سبب بروز تغييرات قابل توجه در بخشهاي مهم مغز مي‌شود و اين امر

احتمالاَ به توجه بيشتر پدر به فرزند خردسال كمك فراواني مي كند .

نویسنده :سارا

 

اشعار نامه

پدر

پدر،بیا،خستگیاتو درکن

کنارچشمه سارپاک اشکام

پدربشین، کمی برات بخونم

که مث تومنم غریب وتنهام

دُرُس دیدم، شرم تهیدستیه

این عرق پیشونی شکسته ت

دریغ باختن جوونیا ته

تو حیرت چشمای پیروخسته ت

سهم تو،ازما ل ومنال دنیا

یه قلب پاک ویه دل زلاله

یه تکه نان ویه جهان شرافت

نصیبت ازگردش ماه وساله

قطارلحظه هات که بی توقف

ناله کنان، نفس زنان،توراهه

حالا که افتادنوسراشیب عمر

بی کس وبی امید وبی پناهه

روشونه های شرقی ونحیفت

یه کوهه ازجمله های سوُالی

تو موندی ودستای غرق پینه

توموندی ویه کوله بارخالی

پدربگو!روزخمای صبورت

چی شد که هیشکی مرهمی نذاشته؟

چراکسی این همه خاروسنگ و

ازپیش پاهای توبرنداشته؟

شاعر :سهیل محمودی

 

گنجشك و خدا

.....و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خوشبخت ديد و عده‌اي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود .

خدا گفت : به چه مي نگري ؟

گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .

خدا گفت : چه ميبيني ؟

گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده اي ...

خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟

گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد .

خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم .

توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند .

و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان

هر كه را به واسطه آنچه مي‌كند سوال خواهم كرد .

نويسنده : بهرام

 

آخرین بار

بعد از مدت ها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت . گرمی دستانت را بر روی تن یخ زده ام چه عاشقانه حس می کردم . نگاهی به چشمان عاشقم انداختی .... پاکی نگاهت تنم را به لرزه انداخت...

چه حس زیبایی بود در آغوش تو بودن ...

اشک در چشمانم حلقه زده بود . درد دلم را از نگاهم خواندی ...

چشمانت را بستی و شروع کردی به خواندن...

آرام زمزمه می کردی دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس...

دستم را باز کردم تیغ در دستانم برقی زد.....لحظه های آخر بود همیشه آرزو داشتم در آغوش تو بمیرم و این بهترین فرصت بود..... آرام تیغ را بر روی دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت دستانم می لرزید اما فرصتی نداشتم باید قبل از آنکه چشمانت را باز کنی کار را تمام می کرد.....

تیغ را روی دستم کشیدم خون به سرعت از بدنم خارج می شد دست هایم را مشت کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان بخورم و تو چشمت را باز کنی.....

لحظه های آخر بود در کنار تو در آغوش تو جان دادن لذت عجیبی داشت و تو هنوز زمزمه می کردی صدایت را برای آخرین بار می شنیدم . دستت را آرام بر روی لبهایم کشیدی برای آخرین بار دستان نجیبت را بوسیدم و چشم هایم را به روی همه تنهایی ها بستم

بدنم یخ زده بود . سرمای ناگهانی بدنم تو را به خودت آورد چشمانت را باز کردی و دیدی از من تنها یک لباس خونی و دستمالی خیس از اشک برایت باقی ماند...

نویسنده :سارا

 

حكايت نامه

چگونه هدفمند بودن !

ا گر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم نتیجه اخلاقی :

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .مانع ذهن است  نه بي هدف مطمئن باشيد كه اگر بتوانيد تمام هدف‌هايتان را رها كنيد ، به بالاترين هدف دست يافته ايد. در دنيا چيزي بالاتر از طبيعي بودن نيست، و اين عالي‌ترين مرتبه و كمال مطلوب است.

اما انسان چنان غير طبيعي شده است كه براي بازگشت به طبيعتش ، نياز دارد كه هدفي را دنبال كند. هدفش اين است كه طبيعي باشد. اين غير طبيعي بودن ، مايه‌ي تاسف است.

همه چيز را رها كنيد و به حال خود بگذاريد. اما، در اين زمان ، اهدافمان با چنان قدرتي ما را در اختيار گرفته‌اند كه حتي رهايي از آنها ، يك هدف به شمار مي‌رود. ما براي رها كردن هدف‌هايمان ناچاريم تلاش كنيم ، اگر چه رها كردن نيازي به سعي و كوشش ندارد. چيزي را كه مي‌خواهيد رها كنيد چه نيازي به تلاش دارد؟

درست است كه هدفي وجود ندارد، ولي نه به اين دليل كه طبيعت معنا و مفهومي ندارد، بلكه علتش اين است كه تمامي پديده‌ها فقط خلق شده‌اند كه باشند. آنچه كه هست فقط هست ؛ هدف ديگري وجود ندارد.
گل به خاطر ديگران ، يا براي عرضه در بازار ، شكوفا نمي‌شود ؛ به خاطر رهگذري كه متوقف شود تا از رايحه دلپذير آن بهره‌مند گردد، عطر افشاني نمي‌كند.حتي براي تصاحب مدال طلا و يا نشان بخصوصي نيز شكفته نمي‌شود. گل شكوفا مي‌شود فقط براي اين كه از شكفتن لذت مي‌برد. شكفتن ، خود هدفي است براي شكوفا شدنش. هدف گل شكوفا شدن است. بنابراين، شما مي‌توانيد بگوييد كه گل ، بدون هدف شكوفا مي‌شود. هر چيز زماني به اوج شكوفايي خود مي‌رسد كه در جستجوي هدف و نتيجه‌اي نباشد. زيرا داشتن هدف ، مستلزم رويارويي با موانع است.

آيا مي‌دانيد كه اگر يك گل قصد داشته باشد به خاطر رهگذري شكوفا شود ولي رهگذري وجود نداشته باشد كه او را تماشا كند، چه اتفاقي مي‌افتد؟ او شكوفا نمي‌شود و در انتظار آمدن رهگذر باقي مي‌ماند. و اگر براي مدتي طولاني شكوفا نشود، اين امكان وجود دارد كه حتي با وجود آمدن رهگذر هم ، ديگر شكوفا نشود. زيرا قدرت شكوفا شدن خود را از دست داده و عادت به بسته بودن و شكوفا نشدن ، به شدت در او شكل گرفته است.

گل ، چون هدفي ندارد به شكوفايي كامل مي‌رسد.انسان نيز بايد چنين باشد ، ولي اشكالي در اين است كه او ارتباط خود را با طبيعت واقعي‌اش از دست داده و كاملا غير طبيعي شده است ، اگر بخواهد به طبيعت راستين خود رجوع كند و دوباره اصالت خود را بازيابد، مي‌بايست روندي هدف‌مند را پي گيرد.

مي‌توان هدف را اينگونه توصيف كرد كه اگر تيغي به پايتان فرود رود ناچاريد براي خارج كردن آن ، از تيغي ديگر كمك بگيريد. حال ممكن است كسي بگويد : (( تيغي در پاي من نيست ، چرا بايد آن را در آورم ؟ ((
به او پاسخ خواهم داد : ((‌وقتي كه شما سئوالي نداريد چرا اصولا بايد آن را مطرح كنيد ؟ اگر خاري در پا نباشد ، واقعا سئوالي نيز پيش نمي‌آيد . ولي در اين مورد ، براي بيرون آوردن تيغ به تيغي ديگر نيازمنديم. ((
دوستمان ممكن است دوباره سئوال كند كه اگر تيغ به اين حد دردناك است، چرا بايد تيغ ديگري را در پايمان فرو كنيم ؟ پاسخ آن است كه گر چه تيغ اول موجب رنجمان شده ، ولي فقط با كمك تيغ ديگر مي‌توانيم از شر آن خلاصي يابيم. البته شما بايد مواظب باشيد كه تيغ دوم را از روي احساس امتنان و قدرداني در پاي خود فرو نكنيد ، چون اين حس كه او اين قدر خوب بوده كه به كمكتان آمده و شما را از شر تيغ اول نجات داده است ، مي‌تواند مضر باشد. وقتي كه تيغ اول را خارج كرديم ، بايد هر دو تيغ را به دور افكنيم.

وقتي كه زندگي از حالت غيرطبيعي به حالت اصلي اش بازگشت، براي اين كه بتواند واقعا طبيعي باقي بماند ، بايد فكر طبيعي بودن و غير طبيعي بودن را كنار بگذاريد. چون خود اين فكر نيز مي‌تواند مانعي در روند پيشرفت شما باشد. با كنار گذاشتن اين فكرها ، آنچه قرار است ، روي مي‌دهد.

من نمي‌گويم كه داشتن هدف ضروري است. اما در اين مورد سخن مي‌گويم ، زيرا مي‌دانم همهِ شما هم اكنون اهداف بي‌شمار و گوناگوني را در سر مي‌پرورانيد. شما تيغ‌هاي بي‌شماري در بدنتان فرو رفته است و اين تيغ‌ها فقط با كمك تيغ ديگري خارج مي‌شوند. 

اینکه شما یا یک فرد، کجا هستید .

نویسنده : بهرام

 

نامه ای به خدا

دوستان ا